چشمام رو بستم و سرم رو تكيه دادم به نيمكت سفت سرد پارك..فكرم رفت به گذشته به گذشته اي كه دوست دارم برگرده و بتونم جبرانش كنم..بتونم اعتراف كنم..بتونم با همون اعتراف دوبار زندگيم رو بسازم.. به روزهايي فكر میكردم كه از وجودش كنارم از تمام دقايقش لذت مي بردم..
ولي طمع كردم باختم ..من از زندگي باختم و الان تنها با قلب خورد شده تكيه دادم به نيمكت و منتظر.. شايد بياد و يه فرصت بهم بده...شاید.. آه پر سوزي مي كشم، اين حرف فقط يه احتمال بود..يه دل خوشي واسه قلب شكست خوردم..
خوب يادمه با هم رفته بوديم بيرون بهم گفت يه خواستگار داره..من چيكار كردم؟! خنديدم و گفتم:
_ مبارك باشه
با گفتن اين حرفم به وضوح ديدم صورتش در هم رفت..چشماش از اشک برق زد..قلبم مچاله شد با ديدن قيافه در همش از اشک چشماش..به خودم لعنت فرستادم از گفتن اين حرف..ولي مغرور بودم واسه جريه دار نشدن غرورم هيچي نگفتم ولي كاش مي گفتم..
گريه كرد زار زد و من احمق چيكار كردم فقط با يه لبخندي بهش زدم موهاي سياه و لختش رو فرستادم داخل شالش و گفتم:
_بر مي گرد..
آره برگشتم ولي اون نبود.. رفته بود..فراموشم كرده بود..
آره برگشته بودم ولي خيلي دير..وقتي برگشتم كه دستش رو دست يكي ديگه ديدم..
از سر جام بلند شدم از روي ذوق قطره اي اشك از گونم چكيد پايين با بغض گفتم :
_ اومدي؟
من كسي بودم كه به خاطر غرورم حاضر شدم بشكنمش ولي بهش نگم دوسش دارم ولي الان دارم جلوش اشك مي ريزم و با خواهش ازش مي خوام كه بمونه..
زل زد تو چشماي مشتاقم و با بي تفاوتي گفت:
_ اومدم بهت بگم فراموشم كني ،همينجور كه من فراموشت كردم..برات آرزوي بهترين ها رو دارم...
پشتش رو كرد بهم و رفت..
با همون لحني باهام حرف زد كه چند سال پيش من باهاش حرف زدم ولي قلب من اون لحظه عاشقانه مي خواستش ولي قلب اون..
نمي خواستم قبول كنم كسي كه عاشقانه دوسش دارم ديگه منو نمي خواد..
چشمام رو بستم تا دستش رو تو دست كسه ديگه، لبخندش كه مال كسه ديگه بود رو نبينم...
نظرات شما عزیزان:
بوسه 
ساعت1:02---6 شهريور 1393
عـــــــــــــــــــــــالی